تبليغاتX
..............برزخ.................
صدای باد، خیابان و جعبه ای کهنه.....
 

نشسته بود پسر روی جعبه اش با واکس

غریب بود، کسی را نداشت الا واکس

 

نشسته بود و سکوت از نگاه او می ریخت

و گاه بغض صدا می شکست:« آقا! واکس»

 

درست اول پاییز، هفت سالش بود

و روی جعبه ی مشقش نوشت:« بابا واکس»

 

برای خنده لگد زد به زیر قوطی، بعد

صدای خنده ی مرد و زنی که «ها، ها، واکس»

 

چقدر روی زمین خنده دار می چرخد

چه داستان عجیبی، بله در این جا واکس

 

پرید توی خیابان، پسر به دنبالش

صدای شیهه ی ماشین رسید، اما واکس

 

یواش قل زد و رد شد کنار جدول ماند

و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس

...

غروب بود و دنیا هنوز می چرخید

و کفش های همه خورده بود گویا واکس

 

کسی میان خیابان سه بار مادر گفت

و هیچ چیز تکان هم نخورد حتی واکس

 

صدای باد، خیابان و جعبه ای کهنه

نشسته بود ولی روی جعبه تنها واکس

 

"نبراس میررکنی"

  

+ نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 23:18 توسط ملودی |
رشته به رشته

 

توی اين سال تحصيلی كه تموم شد، تصميم های زيادی برای انتخاب رشته گرفتم.

شنبه ها و دوشنبه ها كه فيزيك داشتيم، تصميم قطعی برای "رياضی فيزيك" می گرفتم و خودم رو رآكتورچی آينده تصور مي كردم.

يكشنبه و سه شنبه ها كه زيست داشتيم، خودمو براي"تجربی" آماده مي كردم و تصورم از آينده ی درخشانم يه مهندس ژنتيك بود.

چهارشنبه ها كه اجتماعی داشتيم، عزمم رو براي "انسانی" جزم می كردم و خودمو در مقام رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام می ديدم.

پنج شنبه ها تمام افكار و تصميم هاي يك هفته ام رو می ريختم جلوم تا خوب ور اندازشون كنم و بهترينش رو انتخاب كنم.

جمعه ها به طور خيلي جدی به ترك تحصيل فكر می كردم و خودمو بی كار و بی عار مي ديدم.

و دوباره شنبه كه ميشد......

.

 اين برنامه ی منظم هفتگی من بود كه هيچ وقت ترك نشد.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 22:46 توسط ملودی |
انا لله...
 

تولد يعنی غرق شدن نيلوفری پاك، در دل مردابی كثيف

يعنی جدايی از كسی كه تنها تكيه گاهته

يعنی تبعيد ازجايی که دوسش داری

يعنی مسافر جاده ی پرخطر شدن

يعنی آغاز سختی ها

يعنی اسارت

 

 

اما.....

"شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی ولی حالا که به اون دعوت شدی تا میتونی زیبا برقص"

دكتر شريعتی

 

پس حالا همه به افتخار تولد من

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

من روز دوازدهم ارديبهشت ساعت 8:20 صبح متولد شدم. نكته ی ماجرا اينه كه ناخواسته به دنيا اومدم .قبل از تولدم همه به اتفاق فکر میکردن  من پسر باشم و من یه جورایی به همشون ضدحال زدم اما حالا همشون به اتفاق اعتراف كردن: "همان بهتر که دختر شدی..."

 

(بعد از صد سال)دلم می خواد كه روز تولدم بميرم كه عمرم رند باشه و خرده مرده نداشته باشه.

 

+ نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 16:15 توسط ملودی |
عید.....

 

                         

قبلنا عیددیدنی واقعا «عیددیدنی» بود. یعنی مردم رسماً برای دید و بازدید می رفتن خونه های همدیگه. ولی کم کم فهمیدن که می تونن کل عیددیدنی رو توی یه مکالمه ی تلفنی بگنجونن و به این صورت سنت خوب عیددیدنی از بین رفت و به «عیدشنیدنی» تبدیل شد. عیدشنیدنی چیز خوبیه چون آدم وقت بیشتری برای برای مسافرت و کارای دیگه داره اما بدیش اینه که عیدی ما هاپولی می شه ( می دونید که عیدی گرفتن مهم ترین عامل عیددیدنیه)

از وقتی که موبایل آروم آروم بین ایرانی ها جا باز کرد، مردم هم آروم آروم از تعداد تلفناشون کم کردن و به پیامک رو آوردن و این طوری بود که آروم آروم عیدشنیدنی هم جای خودشو به «عیدخوندنی» داد و عیدی ها هم آروم آروم از دسترس ما دورتر شدند...

نمی دونم بعد از این عید خوندنی به چه چیزای عجیب و غریب دیگه ای تبدیل خواهد شد اما امیدوارم هر چی که هست با عیدی همراه باشه! 

          .................................................................................................................

عکس های قشنگ از شیرینی های خوشمزه

حتما ببینید

+ نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 0:10 توسط ملودی |
 

ميگن پول، پول مياره........

جايزه هم جايزه!

بعد از قضيه ي جشنواه و سكه، همه تو مدرسه فهميدن كه من عجب اعجوبه اي هستم. واسه همين مسئول پرورشي مون گفت كه شعرامو براش ببرم تا بفرسته اداره. منم بردم.

يكشنبه، آخراي زنگ، بردنمون نمازخونه. آخر مراسم همون مسئول پرورشي داشت اسامی افراد برگزيده ي نهج البلاغه و قرآن و انشاي نماز و اين مدل چيزا رو مي خوند. بچه ها هم كه زياد اين حاج خانوم رو تحويل نمي گرفتن، هجوم بردن به طرف دراي نمازخونه. در حالي كه سيل جمعيت آدمو با خودش هرجايي مي برد و از غلظت گاز هاي متصاعد از جوراب ها چشم، چشم رو نمي ديد، يه اسم آشنا شنيدم ولي باورم نشد. براي اطمينان خودم رو رسوندم به جايگاه و پس از کسب اطمينان با غرور به كلاس رفتم و با غرور مضاعف برگشتم خونه. ديروز بود كه يكي از بچه ها با اعصاب خورد  و در حالي كه يه جعبه تو دستش بود اومد تو كلاس. كاشف به عمل اومد كه اين جعبه به عنوان كادو بهش داده شده اما توش چي بود که انقدر عصبانیش کرده بود؟ خدا مي دونه! بعد از كلي صغري كبري چيندن و نقشه و عمليات تونستم بفهمم كه توي جعبه يه جفت دمپاييه. در حالي كه داشتم سليقه ي مدرسه مون رو تحسين مي كردم به طرف گفتم:«خب! ديگه جاهازتم جور شد. به بچه ها ميگم از الان دنبال لباس باشن كه ديگه به سلامتي....»

همین موقع خبر رسید که برم جایزه مو بگیرم. در جعبه رو که برداشتم: دمپاييیییییییییییی! اما گلاب به روتون عجب رنگي!!!!  با خجالت رفتم تو كلاس و با خجالت مضاعف برگشتم خونه.

الان كه عاقلانه فكر مي كنم مي بينم با این دو تا جايزه ميشه كاراي زيادي كرد. شايد همين روزا زدم تو كار بيزينس دمپايي ....

...

گردش روزگارو می بینی؟!!

ــ نه ! چند شنبه ها نشون می ده؟

 

+ نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 0:49 توسط ملودی |
طنزواره ي جشن سن
 

داشتم مي تركيدم. هر لحظه احساس مي كردم همين الانه كه وسط جمعيت يه صدايي بياد و تيكه پاره هاي من بريزه زمين و خونم بپاچه رو سر و صورت مردم و صندليم از جا كنده بشه و دود از جاي خاليم بلند شه و ...

تا حالا همچين سردرد وحشتناكي نگرفته بودم. از طرفي داشتم فشار سختي رو تحمل مي كردم و از طرف ديگه نمي تونستم از برنامه هاي جالبي كه در حلقه ي رندان در حال پخش بود بگذرم.

ديدم ديگه نمي تونم تحمل كنم از سالن زدم بيرون كه يهو آقاي فيض رو ديدم. بهم گفت كه وقت نميشه شعرم رو بخونم و فقط مي تونم برم بالا جايزه‌‌مو بگيرم!

***

مراسم كه تموم شد خيلي از طنزرهايي رو كه دلم مي خواست ببينم، ديدم و باهاشون صحبت كردم. وقتي كه بيرون خلوت تر شد، تقديرنامه اي رو  كه بهم داده بودند، باز كردم اما يهو ديدم توش خاليه! به مريم گفتم: اون جعبه اي كه بهت دادم رو  از توي كيفت بده ببينم سكه توش هست يا نه؟

سكه سر جاش بود اما مي ترسيدم اگه دير كنم تقديرنامه‌ رو دودر كنن. رفتم پيش آقاي فيض. ايشون هم پس از تموم شدن مراسم و آسوده شدن خيالشون يه كمي مهربون تر از قبل بودن. گفتم:چرا تقديرنامه ها رو خالي بستيد؟!

گفت:الان آماده شده مي توني بري بگيري.

اما ما كه خيلي خسته بوديم سوار يه اتوبوس پرپري شديم و برگشتيم خونه.

***

درسته كه وقتي براي گرفتن جايزه روي سن رفتم خيلي ترسيده بودم و دست و پام مي لرزيد  و كلي چرت و پرت رديف كردم اما بالاخره تونستم اين منظور رو به مردم برسونم كه:

خوشحالم كه به عنوان كم سن ترين شاعر جشنواره پا به سن گذاشتم!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 22:37 توسط ملودی |
DOCY
 

تمام چيزهايی رو كه مي خواستم بهش بگم، صدبار با خودم تكرار كردم تا چيزي يادم نره. بايد تمام مشكلات اين سال ها رو بهش ميگفتم. سال هاي ترس از ديدن خودش و امثالش و تمثالش ...

  

  از روزي كه فهميدم «دكتر» چيه، (به جز روزاي امتحان) از رفتن به پيشش متنفر بودم. هميشه وقتی می رفتم دكتر تا مدت ها دچار افسردگی ناشی از ديدن بيماران بودم و گاه و بي گاه گريه ام می گرفت. اما اين بار قضيه فرق می كرد. داشتم با ميل و علاقه، خارج از ساعت درسی، می رفتم دكتر.

  وقتي رسيديم طبق معمول نوبت گرفتيم و حدود نيم ساعت و نيم! منتظر بوديم تا نوبتمون برسه. تو اين مدت انواع گوشي هاي زشت و بددست و بي ريختي رو ديدم كه نمي دونم مردم با چه اميدي خريدنشون. گفتم بد نيست يه خودي نشون بدم! گوشي مامانم رو گرفتم و شروع كردم به سرك كشيدن. همه ي نگاها سمت من بود. مي دونستم كه دارن به خوش سليقگي من در انتخاب گوشي آفرين ميگن و چون با لباس مدرسه بودم،‌ جرئت و شجاعت من رو در بردن تلفن همراه به مدرسه تحسين مي كنن و من همانطور سرخوشانه به هر فايلي سرك مي كشيدم كه ناگهان رشته ي افكارم با صداي بسيار بلند آهنگ بندري بي مزه اي پاره شد...... يكي از بلوتوث ها رو باز كرده بودم و حالا بقيه هم داشتن ازش فيض مي بردن و به من رسوا شده مي خنديدن و البته من خدا رو هزاران بار شكر كردم كه تصويرش ( بنايي كه در حال رقصيدنه و انگار از شغلش خيلي راضيه) رو نمي ديدن. سرم رو انداختم پايين و تا مدت ها سكوت اختيار كردم. گوشه ي اتاق انتظار يه اسپره ي سوسك كش بود. من با ديدنش چشام رو بستم و رفتم به خاطرات گذشته:

  ياد چند شب پيش افتادم كه چون با مامانم خیلی بی خود و بی جهت دعوا كرده بودم، اعصاب درس خوندن نداشتم و صبح ساعت 4 بيدار شدم كه درس بخونم. حتي براي احتياط خواهرم رو هم بيدار كردم كه اگه مشكلي داشتم ازش بپرسم و در همين هنگام سوسكي كه بهش مي خورد تازه بالغ شده باشه از شکاف پنجره اومد تو اتاقمون. ما يهو فرار كرديم طرف در. در بسته بود و دستگيرش هم مشكل داشت و باز نمي شد(عين فيلم وحشتناكا). پس از كلي جيغ و داد بازش كرديم و پريديم بيرون و من تمام مدت تو اين فكر بودم كه خوب شد ديشب با مامانم دعوا كردم وگرنه به امید خدا سوسكه مي رفت تو جونم.

  ياد مارمولكي افتادم كه يكي دوسال پيش از بالاي پريز برق خونمون كله اش رو آورده بود بيرون و مظلومانه نگاهمون مي كرد

  ياد طوطي بابابزرگم افتادم كه وقتي بچه بودم، داشتم با در قفسش بازي مي كردم كه يهو  نمی دونم چرا پر زد و رفت

  ياد خواهرم افتادم كه داستان اون روز رو توي دفتر خاطرات بچگيش نوشته بود و من موقع اساس كشي خوندمش....

  بگذريم!! از سوسك رسيديم به چي!!!!

  نوبتمون رسيد و رفتيم پيش دكي. اول نبضم رو گرفت بعد شروع كرد به پرسش هایی كه از بس تند تند مي پرسيد هيچ كدومش يادم نيست. هنوز سوال اول رو جواب نداده، سوال دوم رو مي پرسيد....

  بعد از تموم شدن سوالاش، نوبت اين رسيده بود كه بهم بگه طبعم چطوريه و با توجه به اون، چه غذاهايي بايد بخورم و چه غذاهايي نبايد نوش جان كنم!

  همش مي ترسيدم بهم بگه ديگه نبايد شيريني و كاكائو و خامه بخورم. مي ترسيدم بگه ديگه نبايد ميوه و سبزي بخورم. حتي مي ترسيدم بگه ديگه نبايد سريال ببينم يا بايد ترك تحصيل كنم يا ديگه نبايد دوستام رو ببينم يا ديگه نبايد رنگ آفتاب و گل و دريا و آسمون رو ببينم ...  

 دكتر يهو گفتچيزاي ترش نبايد بخوري، فقط بايد شيريني و چربي بخوري اونم به مقدار زياد

ــ چي؟

ــ بايد شيريني و چربي زياد بخوري

ــببخشيد تكرار مي كنيد؟

ــچربي و شيريني زياد بخور

ــ يعني واقعا بخورم؟

ــ بله!

ــ چاق نمي شم؟

ــ اگه رژيمي كه مي گم رو رعايت كني، نه!

ــ بفرماييد! رو چشمم! رعايت مي كنم!

ــ چون طبعت سرد و خشكه بايد مصرف برنجت رو به شدت كاهش بدي.

ــ خيالتون راحت! خيلي وقته گذاشتم كنار.

ــ هر روز صبح ناشتا يه ليوان شربت خاكشير بخوري.

ــ اونوقت مجبور ميشم تا شب هي ملق بزنم كه ته‌نشين نشه!

ــ ليواني كه تهش سوراخ باشه كه چيزي توش ته نشين نميشه!

ــ بله  ....!

ــ بايد با ناهارت زيتون بخوري.

ــ فقط با ناهارم؟ من هربار در يخچالو باز مي كنم، يه كاسه زيتون برمي دارم مي خورم.

ــ ورزش هاي كششي و انعطافي هم بايد انجام بدي.

ــ انجام بدم؟ من تازه مي خواستم بگم يه گواهي واسه مدرسه ام بنويسيد كه ازم امتحان انعطاف پذيري نگيرن. آخه من اصلا نمي تونم منعطف بشم 

ــ باشه گواهي مي نويسم كه حتما ازت بگيرن 

   خلاصه من الان چند روزيه دارم با خيال راحت شيريني مي خورم و هر چيزي هم كه بخوام بخورم اول بايد از توي جدول رژيم غذاييم چك كنم. مي خوام از «شنبه» ورزشمو شروع کنم، چون ديگه امسال مجبورم امتحان انعطاف بدم!









+ نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 16:32 توسط ملودی |

 

پس كجاست اون كه ميگه اين‌همه نزديكه به ما

توی خاكه؟ توی آبه؟ رو زمينه؟ يا هوا؟

 

مگه اون نمی گه كه از همه مهربون تره؟

پس چرا نمی كنه دنيا رو از غم ها رها؟

 

هيچ كسی نمی شنوه صدای درد دلمو

پس كجاست اون كه بهش ميگن خدای شنوا؟

 

مگه اون نگفته كه: «صدام كنين، جواب ميدم»؟

پس لابد دعاهامون قاطی پاطی ميره بالا!!

 

هی ميام جدی بگم باز دوباره شوخی ميشه!

اينم از مشكل و بدبختی لاينحل ما!

 

شايدم ريشه ی مشكلات من همين باشه

كه  به شوخی می گيرم هرچی رو ــ حتی يه دعا ــ

 

شايدم يه عمريه كه سركاريم همه‌مون

«حلوا حلوا» كردنه حكايت «خدا خدا»*


*حالا واقعا با حلوا حلوا کردن دهن شیرین نمیشه؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 13:21 توسط ملودی |
فلفل دلمه ای

 

بخوانيد و بدانيد كه « مو» ، اين موجود بي آزار كه مارا اين چنين آراسته مي كند، چه اثرات سوء بي منتهايي دارد:

 

ديروز پس از يك هفته خوردن و خوابيدن، خير سرم هوس كردم برم تكاليفم رو براي «كانون زيست شناسي» ام آماده كنم كه وقتي معلم ميگه:«تكاليفتون رو بياريد ببينم» به قول بعضيا چهارقاچ نمونم!! اما يهو مامانم اومد گفت:«پاشيد لباس بپوشيد مي خوايم بريم بيرون.» من و مريم هم كه تو اينجور مواقع بچه هاي خوب و حرف گوش كني مي شيم، پنج دقيقه اي آماده شديم و زديم بيرون.

اولش رفتيم بهشت زهرا. گفتيم تو اين شب جمعه ايه يه خلوتي با مرده هامون بكنيم. بعدش رفتيم رستوران. يه رستوران هندي. از اينايي كه غذاش خيلي تنده و البته خيلي هم گرون. هواي رستوران خيلي تند بود، به محض ورود احساس كردم وارد مزرعه ي فلفل شدم. اگر كسي اون جا هوس مي كرد يه هوايي بخوره حتما دهنش مي‌سوخت!! در و ديوار ها هم نقاشي هاي عجيبي داشتند كه رنگ همه ي اونا تركيبي از قرمز و قهوه اي و نارنجي بود. ميز و صندلي هاش هم بيشتر شبيه همين نازنين مبل هاي آقا سيروس خودمون بود(البته صحيح سالمش) و تمام اين زيبايي ها رو خواننده ي بدقيافه اي، با آهنگ هاي چرت و پرتي كه مي خوند، تكميل مي كرد.

مامان و بابا و مريم غذاهاي نسبتا متوسط القيمتي رو سفارش دادند ولي من تنها چيزي كه نظرم رو جلب كرده بود، استيك بود كه اولا هندي نبود، دوما خيلي گرون بود. اولش عذاب وجدان داشتم كه آيا بگم يا نگم ولي فكر كردم مگه ما سالي چند بار مي‌ یایم این جور جاهایی؟ حداقل بذار يه حالي بكنيم. همون استيك با سس فلفل رو انتخاب كردم و براي دسر هم كاپوچينو رو در نظر گرفتم. ولي مامانم اينا براي دسر چيزي سفارش ندادند و فقط سالاد و نون گوشتی خواستند. سفارشات ما به پيشگاه جناب آشپز رسيد و ما منتظر شديم تا غذاهامون بياد.

با توجه به فضايي كه توش قرار داشتم، به زندگي هندي ها فكر مي كردم. يعني آيا اون ها به جاي ميوه براي مهمون هاشون فلفل دلمه اي رنگارنگ ميارن؟ و مهمون ها هم فلفل ها رو پوست نكنده به دست مي گيرن و گاز مي زنن؟با اينكه به جاي چايي فلفل دم کرده مي خورن؟ آيا توي دستشويي هاشون به جاي بوگير با عطر گل، بوگير با عطر فلفل مي‌ذارن؟ شايد توالت فرنگي شون هم به جاي اينكه شكل توالت فرنگي هاي ما باشه ، شكل يه فلفل دلمه اي قاچ شده است كه از قسمت قاچ خوردگيش درش رو برمي دارن و مي شينن روش.

با اين اوصاف فكر مي كنم در كنار انواع فرقه های مذهبی هندی، بايد فرقه ي فلفل پرستي هم باشه.

در همين افكار بودم كه متوجه شدم ميز بغلي ما،يه تار موي بي گناه و مظلوم توي ظرف يخ روي ميزشون پيدا كردن(مو رو از يخ كشيدن بيرون)

 به مامانم اينا گفتم:«تا سفارشامون رو نياوردن و مجبور نشديم الكي كلي پول بپردازيم بيايد فرار كنيم چون اينا اصلا اصول بهداشتي رو رعايت نمي كنن.»

مامانم گفت:« نترس. اين جور اتفاقات يك در ميليون پيش مياد. يعني از الان تا يك ميليون شب ديگه هيچ خطري نيست.»

منم سعي كردم با قضيه كنار بيام تا بتونم شامم رو به راحتي بخورم.1000تا صلوات نذر كردم كه تو غذام مو نباشه ولي مگه مياوردن اين شام رو.

اون جا فقط دو تا گارسون لاغر و ضعيف با آي كيوي پايين در حال سرويس دهي بودند و ده ها نفر گرسنه منتظر غذا.البته بايد بگم گارسون ها بيشتر شبيه چند تكه استخوان بودند كه يك روكش روي آن ها را پوشانده بود.

بالاخره پس از يك ساعت و نيم غذاي ما رو آوردن و ما شروع كرديم به خوردن و هر چند دقيقه يك بار مثل اژدها هاي توي قصه سرمون رو بالا مي آورديم و آتيش از دهنمون ول مي داديم تا خنك بشيم. من موقع خوردن استيك(كه مامانم بهش مي گفت اسكيت) تو فكر كاپوچينوي بعدش بودم و از اون جايي كه غذام هم خيلي زياد بود تخمين زدم كه اگه همش رو بخورم جايي براي كاپوچينو نخواهم داشت. به همين خاطر هر چند دقيقه يك بار چنگال هاي بقيه رو ازشون مي گرفتمو همراه با يه تيكه استيك و سيب زميني سرخ شده بهشون برمي گردوندم. گاهي به غذاهايي كه براي ديگران مي آوردند دقت مي كردم در بين اونا يك غذا نظر من رو جلب كرد. برنج نارنجي رنگي كه لابلاش تكه هاي گوشت چرخ كرده هم بود. به مامانم گفتم :«اين كه لوبياپلوي خودمونه. اين ناكس ها غذاهاي خودمون رو به اسم غذاي هندي با چه قيمتي مي فروشن. بي وجدانا!» بعدا حدس زدیم كه اين برنج ها با رب نارنجي رنگ نشدن، بلكه به لطف فلفل هاي قرمز اين چنين تغيير رنگ يافته اند.

همونطور كه گفته شد من به همه از غذام دادم ولي از قضا كسي از غذاش به من نداد و من طبيعتا در پايان هنوز گشنه بودم. ولي خواست خودم بود چون دوست داشتم كاپوچينو رو با اشتها بخورم. غذاها كه تموم شد به بابام گفتم به اون يارو بگه كاپوچينوي منو بياره. همه منتظر بودند كه كاپوچينو هم بياد و من كارش رو تموم كنم كه ديگه بريم خونه.مامانم به مسخره بهم گفت:« اين جا هم كم باكلاس نيست. نمي خواي عكس بگيري؟» ـ اين عكس انداختن قضيه داره ـ ما قراره آخر همين ماه با عمه ام اينا چهارپنج روزي بريم مشهد و من هم به مامانم گير دادم كه حتما بريم يه هتل خيلي باكلاس كه حداقل اونجا چند تا عكس بگيريم، بيايم اينجا به همه بگيم خونه ي خودمونه. تو فكر اين بودم كه از اينجا هم چند تا عكس بگیرم و به همه بگم سالن غذاخوري خونمونه كه متوجه حركات مشكوك ميز جلويي مون شدم. همشون خيلي عصبي و حسابي جوش آورده بودن. فكر كردم اثرات فلفله  ولي هنوز غذاشون رو نياورده بودن. از صحبت هاشون با گارسون كاشف به عمل اومد كه اولا خيلي معطل شدن و دوما تو ماست يكي از اون ها يك تار مو........

اين اتفاق فكر مي كنم يكي از توفيقات اين ماه مبارك بود چون من ضرب المثل «مو از ماست بيرون كشيدن » رو به معناي واقعي، از نزديك و با چشم غير مسلح ديدم.

پس از كلي دعوا مشتري هاي اون ميز كه خارجي هم بودند پول غذاشون رو حساب كردن و رفتن بيرون. به مامانم گفتم: « ديدي عجب يك در ميليوني بود. نه عزيزم اين طوري نيست. اينجا اوضاع هردم‌كلنگ تر از اونيه كه تو فكر مي كني. امشب شب مو خورونه.»

نيم ساعتي گذشت و از كاپوچينو خبري نشد . مريم حداكثر بهره رو از وقت برد و هربار كه خواننده ي محترم درخواست درخواست آهنگ مي كرد، بهش مي گفت كه عربي بخونه و اونم مي خوند.

ديگه كاسه ي صبرم لبريز شد و گارسون رو صدا كردم و گفتم: « پس اين كاپوچينوي ذليل مرده چي شد؟» اونم با شرمندگي گفت: «خيلي سفارش داريم و بيشتر كاركنان هم نيومدن و كاپوچينو رو هم بايد از بالا بياريم و وقت نيست» استيكم رو بخشيده بودم كه....

اشكالي نداره بايد خدا رو شكر مي كردم كه مويي توش پيدا نكردم. بابام صورتحساب رو گرفت و نگاهي كرد. بهتره نگم چقدر بود تا قشنگي این خاطره از بين نره. برگشتيم خونه. من تو راه صلوات هاي نذري رو فرستادم. هنوز تو حس و حال كاپوچينو و استيكي بودم كه از دست دادم. به محض ورودم به اتاق با بند و بساط تكاليف و تحقيقي مواجه شدم كه نيمه كاره بود و بايد پس فردا تحويل داده مي شد و حالم گرفته تر شد. دقيقه اي نگذشته بود كه مريم بهم اطلاع داد توي يك قسمت از استيك هايي كه بهش داده بودم يك تارمو پيدا كرده ولي صداشو درنياورده.

همينطوري وارفتم. صلواتام حروم شده بود. اصلا نمي دونستم چي بگم. مات و مبهوت مونده بودم. چهارقاچ نشستم رو تختم، به نقطه ي نامعلومي خيره شدم و به فكر عميقي فرو رفتم.

ما واقعا براي چي رفته بوديم اون جا؟ براي احوالپرسي از موهاي توي غذا؟ يا تماشاي دعواي مردم؟ براي شنيدن آهنگ هاي چرت و پرت؟ يا خوردن غذاهاي كثيف؟ براي ديدن عكس هاي بي مزه ي در و ديوار؟ يا تماشاي گارسون هاي اسكلت؟ براي صرفه جويي در پول و وقت و انرژي؟ براي چي؟

 

 

   

+ نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 21:39 توسط ملودی |
بوی کافور

 

قرص ماه امشب سياهه ، نور ماه امشب سيانور

زندگي گنگ و غريبه ولي باز قشنگه از دور

 

چرا آرزو كنم باز ؟ واسه چي رويا ببافم ؟

آخرش با آرزوهام منو مي ذارن توي گور

  

انقدر تو فكر مرگم كه يادم ميره نمردم

نكنه كه خيلي پير شم ، بچه هام بندازنم دور

 

ديگه لحظه اي نمي خوام بمونم تو اين خرابه

آدماي مرده كردن منو به جنازه مشهور

 

زندگی دستامو بسته پاهامم از توُ شکسته

( ببخشید مثه این که زدم به جدول!)

ماهي كه حواس نداره بي خبر مي افته تو تور

 

از الان دارم مي بينم لحظه ي قشنگ مرگو

از الان حس مي كنم من بوي حلوا بوي كافور

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 19:45 توسط ملودی |

 

 امروز بالاخره از امتحانات فارغ شديم.

 مي خواستم شعر جديدم رو الان بنويسم ولي گفتم بهتره اول اتفاقاتي رو كه تو اين مدت افتاده براتون بنويسم:

 

. اين روزها يه نفر به جمع خونوادگي ما اضافه شده و ما رو دچار بحرون (بحران) كرده و اون يك مارمولنگ كوچولوه كه هرچند وقت يك بار خودش رو نشون ميده و دوباره ناپديد مي‌شه و ما هم نمي دونيم بايد چي كار كنيم. مامانم مي‌گه مارمولنگه اومده كه بره تو لباس من يا مريم(خواهرم) به تلافي سال ها پيش كه بابام بچه بود و  تو يقه‌ي دخترعموش مارمولنگ انداخت!!! خدا به خير كنه.

 

. دوازدهم ارديبهشت كه تولدم بود، قبل از اين كه بريم سر كلاس چند تا از رفيقام رفتن كلاسو تزئين كردن. وقتي من رفتم تو كلاس قبل از اين كه هر اتفاقي بيفته يه بادكنك گنده ي پر از آب رو سرم تركيد!!!

اون زنگ پرورشي داشتيم و معلممون هيچ وقت نمي اومد اما متاسفانه اون روز اومد و ميز و صندلي‌ش هم خيس بود. ما هم مجبور شديم اعتراف كنيم كه تولد گرفته بوديم و اين هم جزوش بود و خانوممون هم اعلام كرد كه از نمره‌ي همه كم خواهد كرد. ما هم شروع كرديم به دفاع و بحث انقدر طولاني و پراكنده شد كه آخر زنگ يكي داشت خدا رو انكار مي كرد، يكي از معضلات سينما سخن مي گفت، يكي ديگه اونطرف مي گفت: «ما دخترا تو جامعه امنيت نداريم»، يكي ديگه مي گفت نكونام لياقت كاپيتاني نداره و..... . در اين ميون كسي صداي زنگ ساعت من  رو كه روي  8:20 (ساعت تولدم) كوك كرده بودم، نشنيد...

 

. المپيادي كه اسفند داديم....... جوابش اومد و ما قبول نشديم. البته تقصير ما نيست تقصير مدير محترممونه كه قدر ما يعني قشر المپيادي اين جامعه رو نمي دونه. اولا كه آزمون يه روز زودتر برگزار شد!!!  اون هم تو مدرسه ي خودمون!!! دوما گروهي بود، يعني 5 نفر و يك برگه. سوما همش در حال جابجايي بوديم، نصف آزمون رو تو دفتر داديم، نصفشو تو نمازخونه، يه كمي شو تو آزمايشگاه و بقيه اش هم تو كارگاه!

 

.زنگ فارسي بود و ما داشتيم ديكته پاتخته اي مي‌نوشتيم كه معلم پرورشي مون پيغام داد برم كمكش. منم كه مشتاق بودم از ديكته فرار كنم، با سه نفر از دوستام رفتم خدمتش. دو نفرمون رفتن نمازخونه رو تميز كنن و من و يكي ديگه از دوستام قرار بود از توي اتاق پرورشي وسايل تزئيني بياريم و راهرو رو تزئين كنيم. وقتي معلم پرورشي مون رفت تو اتاقش يهو حالش بد شد و اومد بيرون. ما اولش گفتيم «قدم نو رسيده مبارك» ولي انگار قضيه چيز ديگه اي بود چون از تو اتاقش بوي گند مي‌اومد و خودش هم داشت يه سره مستخدممون روصدا مي كرد. گفتيم نكنه اونجا قتلي صورت گرفته، واسه همين نفس گرفتيم و رفتيم تو اتاق كه ديديم يه سنجاب اونجا مرده. طبق چيزهايي كه شنيديم در اون اتاق از قبل عيد باز نشده بود. فقط كم مونده بود سنجابه تبديل به نفت بشه. ما هم با اين وضعيت مجبور شديم بريم ديكته پاتخته اي بنويسيم!

 

. يه روز كه زنگ تفريح رفتم تو حياط، ديدم زير پنجره دفترمون يه گاز كهنه‌ي قديمي با يه يخچال عتيقه و چند تا آبكش گذاشتن. منم به دوستام گفتم:« جاهاز خانوم ... رو. خيريه مدرسه براش تقبل كرده ...»يهو خانوم...  پنجره دفتر رو باز كرد و با عصبانيت شروع كرد به حرف زدن. من انقدر ترسيده بودم كه نفهميدم چي مي گفت. فقط گفتم:« ببخشيد خانوم. شوخي كردم» اونم گفت:« شوخي كردم چيه؟ مي گم ساعت چنده»!!!

 

. ما بيست و يكم امتحان ديني داشتيم و روز قبلش هم تعطيل بوديم. منم نوزدهم كه از امتحان علوم برگشتم  هيچي نخوندم و فرداش ساعت2 بعد از ظهر هوس كردم برم بخونم. ولي هرچي دنبال كتابم گشتم، پيداش نكردم . به چند نفر از مظنونين هم كه قبلا كتابم رو اشتباهي برده بودن!! زنگ زدم ولي هيچ كدومشون خبر نداشتن. خلاصه  مجبور شدم فقط كتاب كار بخونم اونم كه همه ي جواباشو تو كتاب علامت زده بودم.

هنوزم كتابم پيدا نشده ولي امتحانم رو20 ميشم.

 

. راستي واسه ورود به دبيرستان تيزهوشان آزمون دادم ولي اميدي نيست، چون من چند روز رفتم خونه ي عمه ام و به من رياضي و فيزيك پيشرفته( در سطح پيش دانشگاهي) ياد داد ولي سوال فيزيك آزمون فقط دو- سه تا بود و هيچ كدومش هم مسئله هايي كه ما كار كرده بوديم نبود. سوالاي رياضي هم كه اصلا نرسيدم حل كنم. ولي فكر كنم همه ي ادبياتم رو درست زدم.

...

اينم از اين

يادتون نره من پنج شنبه ي ديگه هم قراره پست جديد بزنم..

       

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 19:57 توسط ملودی |
التماس دعا
 

سلام خدمت همه شما عزیزان و عزیزات.

باید خبر خوب و وحشت آوری رو بهتون بدم. اونم اینه که بنده جمعه ی همین هفته یعنی هیودهم(هفدهم) المپیاد ریاضی دارم و به همین دلیل مدتیه که از خواب و خوراک افتادم و شاعُری(ما به شاعری میگیم شاعُری) هم از سرم پریده البته درسته که ما طنزرها(tanzer )تو مواقع فشار بهتر شعر میگیم ولی باید فکرمون هم آزاد باشه دیگه!!!

من دارم به شدت کار می کنم. سوالات یک متری المپیاد برتر رو حل می کنم، آخر سر می بینم جوابش تو گزینه ها نیست. تیک عصبی هم که به سلامتی ایشالله گرفتم. سر زنگ ریاضی تا خانوممون یه کلمه میگه، یهو ناخودآگاه دستم می ره بالا. هر روز صُب تا پامو میذارم تو کلاس ۲۰۰ نفر می ریزن سرم که چی ؟؟؟ ـــ دفتر ریاضیتُ بده ! منم که ساده و دلسوز، میدم اما لاشه اش برای خودم می مونه ( یه بار که پارسال رسما کتاب کارم  جر خورد! ). البته بعضیا هم تمریناشونو از روی کتابای مختلف حل المسائل می نویسن و هی گیر می دن به من که بیا فلان مسئله رو واسه ما توضیح بده. منم ۴ ساعت با تمام جون و دل و انواع و اقسام مثالها توضیح می دم، آخر سر می بینم طرف داره با دهن باز به مسئله نگاه می کنه و می گه: « چی؟! »  ... و این مسائل باعث میشه که من زنگ اول سر کلاس توان پلک زدن هم نداشته باشم. البته من سختی کشیدن های علمی رو مثل خود علم دوس دارم و می دونم که الگوی زندگی من (دکتر حسابی) خیلی خیلی سختی های علمی کشیده ( حتی برای دیدن یه مسئله )

 وحالا غرض از نوشتن این پست:

فقط خواستم  که برام دعا کنین که  به الگوی خودم نزدیک بشم و قدم اول این که المپیاد رو با موفقیت بگذرونم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 17:27 توسط ملودی |
قبرستون

 

امروز اگه سفيدم، فردا كبود كبود

مي بيني از تو گوشام داره بلند ميشه دود

 

آخه نمي دوني من چه سختي ها كشيدم

شبا هميشه خواب نمره ي بيست مي ديدم

 

امتحانام تموم شد نمره هام از دم خراب

فردا ميدن كارنامه منم حسابي بي تاب

 

فردا كه برمي گردم جواب سلامم كتك

نمي دونم كه از كي بايد بگيرم كمك

 

من كه يه بچه مثبت بودم با نمره ي بيست

تو كارنامه ام مي بينم حتي يه 16 هم نيست

 

انشا، رياضي، علوم؛ پلنگ و ببر و شيرن 

آهوی درس نخونده م جون منو می گیرن

 

چشماي من مي باره از صبح تا شب مثل ابر

مي خوام با پاي خودم برم بخوابم تو قبر

 

الان بايد برم و زنگ بزنم به دوستان

مي خوام ببينم اونام بهشت زهرا ميان؟

 

قرار گذاشتيم با هم تو يك خرابه ي دور

يكي مي خواد بياره براي ما سيانور

 

پاي شبكه خبر فردا اگه بشيني

تو اخبار حوادث حتما ما رو مي بيني

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 23:12 توسط ملودی |

عید غدیر مبارک

 

 

چند تا عکس توی ادامه مطلبه اگه دوست دارید ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 7 دی1386ساعت 22:47 توسط ملودی |
بيزاري

دوشنبه ي پيش خانوممون يه موضوع انشا گفته كه من تو اين هفته هرچقدر فكر كردم نتونستم چيزي بنويسم «توصيف چهار راه فخرآباد» امشب هم كه بطور جدي رفتم براي نوشتن به جاي انشا اينو گفتم:

 

 

بميري اي انشا كه بيزاري‌ام از تو باشد

در اين سال آخر گرفتاري‌ام از تو باشد

 

ببايد بگيرم من از ديگران هي نوشته

سر امتحان ها بزهكاري‌ام از تو باشد

 

بياري معدل به پايين تر از حد ممكن

چنانكه هميشه كتك خواري‌ام از تو باشد

 

چه موضوع سختي ‌كه تاب نوشتن ندارم

روي اين ورق پاره ، گل كاري‌ام از تو باشد

 

خدايا كمك كن كه گر دست ياري دهي تو

حساب كشاورزي جاري‌ام از تو* باشد

 

بدان من رواني شدم بس كه فكريدم امشب

بميري اي انشا كه بيماري‌ام از تو باشد

 

*از تو= از آن تو.

+ نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 22:26 توسط ملودی |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس