قرص ماه امشب سياهه ، نور ماه امشب سيانور
زندگي گنگ و غريبه ولي باز قشنگه از دور
چرا آرزو كنم باز ؟ واسه چي رويا ببافم ؟
آخرش با آرزوهام منو مي ذارن توي گور
انقدر تو فكر مرگم كه يادم ميره نمردم
نكنه كه خيلي پير شم ، بچه هام بندازنم دور
ديگه لحظه اي نمي خوام بمونم تو اين خرابه
آدماي مرده كردن منو به جنازه مشهور
![]()
از الان دارم مي بينم لحظه ي قشنگ مرگو
از الان حس مي كنم من بوي حلوا بوي كافور
امروز بالاخره از امتحانات فارغ شديم.
مي خواستم شعر جديدم رو الان بنويسم ولي گفتم بهتره اول اتفاقاتي رو كه تو اين مدت افتاده براتون بنويسم:
. اين روزها يه نفر به جمع خونوادگي ما اضافه شده و ما رو دچار بحرون (بحران) كرده و اون يك مارمولنگ كوچولوه كه هرچند وقت يك بار خودش رو نشون ميده و دوباره ناپديد ميشه و ما هم نمي دونيم بايد چي كار كنيم. مامانم ميگه مارمولنگه اومده كه بره تو لباس من يا مريم(خواهرم) به تلافي سال ها پيش كه بابام بچه بود و تو يقهي دخترعموش مارمولنگ انداخت!!! خدا به خير كنه.
. دوازدهم ارديبهشت كه تولدم بود، قبل از اين كه بريم سر كلاس چند تا از رفيقام رفتن كلاسو تزئين كردن. وقتي من رفتم تو كلاس قبل از اين كه هر اتفاقي بيفته يه بادكنك گنده ي پر از آب رو سرم تركيد!!!
اون زنگ پرورشي داشتيم و معلممون هيچ وقت نمي اومد اما متاسفانه اون روز اومد و ميز و صندليش هم خيس بود. ما هم مجبور شديم اعتراف كنيم كه تولد گرفته بوديم و اين هم جزوش بود و خانوممون هم اعلام كرد كه از نمرهي همه كم خواهد كرد. ما هم شروع كرديم به دفاع و بحث انقدر طولاني و پراكنده شد كه آخر زنگ يكي داشت خدا رو انكار مي كرد، يكي از معضلات سينما سخن مي گفت، يكي ديگه اونطرف مي گفت: «ما دخترا تو جامعه امنيت نداريم»، يكي ديگه مي گفت نكونام لياقت كاپيتاني نداره و..... . در اين ميون كسي صداي زنگ ساعت من رو كه روي 8:20 (ساعت تولدم) كوك كرده بودم، نشنيد...
. المپيادي كه اسفند داديم....... جوابش اومد و ما قبول نشديم. البته تقصير ما نيست تقصير مدير محترممونه كه قدر ما يعني قشر المپيادي اين جامعه رو نمي دونه. اولا كه آزمون يه روز زودتر برگزار شد!!! اون هم تو مدرسه ي خودمون!!! دوما گروهي بود، يعني 5 نفر و يك برگه. سوما همش در حال جابجايي بوديم، نصف آزمون رو تو دفتر داديم، نصفشو تو نمازخونه، يه كمي شو تو آزمايشگاه و بقيه اش هم تو كارگاه!
.زنگ فارسي بود و ما داشتيم ديكته پاتخته اي مينوشتيم كه معلم پرورشي مون پيغام داد برم كمكش. منم كه مشتاق بودم از ديكته فرار كنم، با سه نفر از دوستام رفتم خدمتش. دو نفرمون رفتن نمازخونه رو تميز كنن و من و يكي ديگه از دوستام قرار بود از توي اتاق پرورشي وسايل تزئيني بياريم و راهرو رو تزئين كنيم. وقتي معلم پرورشي مون رفت تو اتاقش يهو حالش بد شد و اومد بيرون. ما اولش گفتيم «قدم نو رسيده مبارك» ولي انگار قضيه چيز ديگه اي بود چون از تو اتاقش بوي گند مياومد و خودش هم داشت يه سره مستخدممون روصدا مي كرد. گفتيم نكنه اونجا قتلي صورت گرفته، واسه همين نفس گرفتيم و رفتيم تو اتاق كه ديديم يه سنجاب اونجا مرده. طبق چيزهايي كه شنيديم در اون اتاق از قبل عيد باز نشده بود. فقط كم مونده بود سنجابه تبديل به نفت بشه. ما هم با اين وضعيت مجبور شديم بريم ديكته پاتخته اي بنويسيم!
. يه روز كه زنگ تفريح رفتم تو حياط، ديدم زير پنجره دفترمون يه گاز كهنهي قديمي با يه يخچال عتيقه و چند تا آبكش گذاشتن. منم به دوستام گفتم:« جاهاز خانوم ... رو. خيريه مدرسه براش تقبل كرده ...»يهو خانوم... پنجره دفتر رو باز كرد و با عصبانيت شروع كرد به حرف زدن. من انقدر ترسيده بودم كه نفهميدم چي مي گفت. فقط گفتم:« ببخشيد خانوم. شوخي كردم» اونم گفت:« شوخي كردم چيه؟ مي گم ساعت چنده»!!!
. ما بيست و يكم امتحان ديني داشتيم و روز قبلش هم تعطيل بوديم. منم نوزدهم كه از امتحان علوم برگشتم هيچي نخوندم و فرداش ساعت2 بعد از ظهر هوس كردم برم بخونم. ولي هرچي دنبال كتابم گشتم، پيداش نكردم . به چند نفر از مظنونين هم كه قبلا كتابم رو اشتباهي برده بودن!! زنگ زدم ولي هيچ كدومشون خبر نداشتن. خلاصه مجبور شدم فقط كتاب كار بخونم اونم كه همه ي جواباشو تو كتاب علامت زده بودم.
هنوزم كتابم پيدا نشده ولي امتحانم رو20 ميشم.
. راستي واسه ورود به دبيرستان تيزهوشان آزمون دادم ولي اميدي نيست، چون من چند روز رفتم خونه ي عمه ام و به من رياضي و فيزيك پيشرفته( در سطح پيش دانشگاهي) ياد داد ولي سوال فيزيك آزمون فقط دو- سه تا بود و هيچ كدومش هم مسئله هايي كه ما كار كرده بوديم نبود. سوالاي رياضي هم كه اصلا نرسيدم حل كنم. ولي فكر كنم همه ي ادبياتم رو درست زدم.
...
اينم از اين
يادتون نره من پنج شنبه ي ديگه هم قراره پست جديد بزنم..
سلام خدمت همه شما عزیزان و عزیزات.![]()
باید خبر خوب و وحشت آوری رو بهتون بدم. اونم اینه که بنده جمعه ی همین هفته یعنی هیودهم(هفدهم) المپیاد ریاضی دارم
و به همین دلیل مدتیه که از خواب و خوراک افتادم
و شاعُری(ما به شاعری میگیم شاعُری) هم از سرم پریده البته درسته که ما طنزرها(tanzer )
تو مواقع فشار بهتر شعر میگیم ولی باید فکرمون هم آزاد باشه دیگه!!!
من دارم به شدت کار می کنم. سوالات یک متری المپیاد برتر رو حل می کنم،
آخر سر می بینم جوابش تو گزینه ها نیست.
تیک عصبی هم که به سلامتی ایشالله گرفتم. سر زنگ ریاضی تا خانوممون یه کلمه میگه، یهو ناخودآگاه دستم می ره بالا. هر روز صُب تا پامو میذارم تو کلاس ۲۰۰ نفر می ریزن سرم که چی ؟؟؟ ـــ دفتر ریاضیتُ بده !
منم که ساده و دلسوز، میدم اما لاشه اش برای خودم می مونه ( یه بار که پارسال رسما کتاب کارم جر خورد! ). البته بعضیا هم تمریناشونو از روی کتابای مختلف حل المسائل می نویسن و هی گیر می دن به من که بیا فلان مسئله رو واسه ما توضیح بده. منم ۴ ساعت با تمام جون و دل و انواع و اقسام مثالها توضیح می دم، آخر سر می بینم طرف داره با دهن باز به مسئله نگاه می کنه و می گه: « چی؟! » ...
و این مسائل باعث میشه که من زنگ اول سر کلاس توان پلک زدن هم نداشته باشم. البته من سختی کشیدن های علمی رو مثل خود علم دوس دارم و می دونم که الگوی زندگی من (دکتر حسابی) خیلی خیلی سختی های علمی کشیده ( حتی برای دیدن یه مسئله )
وحالا غرض از نوشتن این پست:
فقط خواستم که برام دعا کنین
که به الگوی خودم نزدیک بشم و قدم اول این که المپیاد رو با موفقیت بگذرونم...![]()
امروز اگه سفيدم، فردا كبود كبود
مي بيني از تو گوشام داره بلند ميشه دود
آخه نمي دوني من چه سختي ها كشيدم
شبا هميشه خواب نمره ي بيست مي ديدم
امتحانام تموم شد نمره هام از دم خراب
فردا ميدن كارنامه منم حسابي بي تاب
فردا كه برمي گردم جواب سلامم كتك
نمي دونم كه از كي بايد بگيرم كمك
من كه يه بچه مثبت بودم با نمره ي بيست
تو كارنامه ام مي بينم حتي يه 16 هم نيست
انشا، رياضي، علوم؛ پلنگ و ببر و شيرن
آهوی درس نخونده م جون منو می گیرن
چشماي من مي باره از صبح تا شب مثل ابر
مي خوام با پاي خودم برم بخوابم تو قبر
الان بايد برم و زنگ بزنم به دوستان
مي خوام ببينم اونام بهشت زهرا ميان؟
قرار گذاشتيم با هم تو يك خرابه ي دور
يكي مي خواد بياره براي ما سيانور
پاي شبكه خبر فردا اگه بشيني
تو اخبار حوادث حتما ما رو مي بيني
دوشنبه ي پيش خانوممون يه موضوع انشا گفته كه من تو اين هفته هرچقدر فكر كردم نتونستم چيزي بنويسم «توصيف چهار راه فخرآباد» امشب هم كه بطور جدي رفتم براي نوشتن به جاي انشا اينو گفتم:
بميري اي انشا كه بيزاريام از تو باشد
در اين سال آخر گرفتاريام از تو باشد
ببايد بگيرم من از ديگران هي نوشته
سر امتحان ها بزهكاريام از تو باشد
بياري معدل به پايين تر از حد ممكن
چنانكه هميشه كتك خواريام از تو باشد
چه موضوع سختي كه تاب نوشتن ندارم
روي اين ورق پاره ، گل كاريام از تو باشد
خدايا كمك كن كه گر دست ياري دهي تو
حساب كشاورزي جاريام از تو* باشد
بدان من رواني شدم بس كه فكريدم امشب
بميري اي انشا كه بيماريام از تو باشد
*از تو= از آن تو.
درسای گور به گور شده همیشه
نمیذارن که ذهن من خالی شه
تا که یه شعر نون و آبدار بگم
اونو بذارمش توی وبلاگم
علومه و نظریه... هزار تا
فیزکه و جاذبه، نور و صدا
تو بخش شیمی؛ جدول تناوب
جیوه و قلع و ژرمانیم و سرب
تموم که شد قسمتِ "چادْ ویک" و" بور"
باید بریم سراغ دایی ناسور!
یه جورایی عاشق هر کدومم
عاشق زیست شناسی ِعلومم
می خوام بشم یه جراح پلاستیک
نشم فروشنده ی رنگ و ماتیک
بریم سراغ درسای دیگه مون
جغرافی، اجتماعی و حرفه مون
جغرافیه با صد تا ناهمواری
آخه مارو با این چیزا چه کاری؟
اجتماعی ؛ موسسه ، حکومت
رعایت مقررات رو ساعت
حِرفه واسه ما آخر نفرته
هرکی بگه :« نه» بچه یی مثبته
دینی و قرآن رو چیزی نمیگم
جز خوبی هیچی ازشون ندیدم
سر نگارش ها جونم درمیاد
تا یک کلمه توی ذهنم بیاد
فارسی از این درسای خیلی سخته
لباس من خیسه رو بند رخته!!
همش باید بگیم "جَمه" یا "مفرد"
"ترکیبه" یا "ساده" یا " قید" و "مسند"
تاریخمون کتاب عشقه، اما
یه ذره صلحه توش، یه دنیا دعوا
درس عربی مون چقد آسونه!
ولی کی حال داره اونو بخونه؟
ریاضی هم سخته ولی میخونم
یه وقتایی، یه جاهاییش می مونم
*
خلاصه وقت خالی یی ندارم
تا شعر بگم ، تو وبلاگم بذارم
اگه آهنگ آخر سریال «شکرانه» رو گوش کردید که هیچی
ولی اگه نکردید اول برید توی "ادامه مطلب" بخونیدش بعد دوباره برگردید همین جا
حالا شعر من:
همونطوری که میدونید اون شعر به این صورت آغاز میشه
«باور نکن تنهایی ات را »
به نظر من این مصرع رو شرکت ارتباطات سیار (همراه اول ، هیچکس تنها نیست)برای تبلیغات گفته
من هم خواستم یه کم بیشتر براشون تبلیغ کنم این شد که چنین شعری گفتم البته بند اول و آخر از زبون گوشی و سایر بیت ها از زبون صاحب گوشیه
" باور نکن تنهایی ات را"
تو کیف و جیب ، اینجا و اونجام
تنهات نمیذارن یه لحظه
بلوتوث و عکسا و فیلمام
باور نکن تنهایی ات را
شبها message بازی چه خوبه
فردا که شد گندش در اومد
باهم دروغ سازی چه خوبه
دل تاب فیش ها رو نداره
این « قبض» روحه واسه ی ما
بابا گوشیمو پس گرفته!!
ای وای شماره ها!!!message ها!!..
من با توام هرجا که هستی
حتی اگر دست بابامی
حتی اگر یک لحظه یک روز
آنتن ندی بازم باهامی
تالیا رو بگذار و بگذر
چشماتو وردار از ایرانسل
آنتن میدم هر جای دنیا
من با توام منزل به منزل
ادامه مطلب
«ما چند نفر» هم که تموم شد و من خیلی تنها شدم .
تنها کاری که تونستم برای رفع دلتنگیم انجام بدم این بود که یه شعر براشون بگم .
البته اگه زیاد کامل نیست ببخشید چون من نصف بیشتر سریال رو ندیدم واسه همین فقط هرچی فهمیده بودم به طور خلاصه نوشتم
اصل کار« ما چند نفر» یه کتاب قدیمیه
امانتی" تاجیکه" تو خونه ی "حمیدیه"
تاجیک خودش تو آمریکاست دلش رو بسته به کتاب
منفی ترین نقششونم پسرشه «افراسیاب»
وضعیت حمیدی رو قابل وصف نمیدونم
خونه و ماشینو ببین من یکی که توش می مونم
به زور بابا «پریسان» عقد میکنه با «مازیار»
مازیارم عاشقشه شده براش «کادو بیار»
مامان بابای مازیار گویا بودن «لوس آنجلس»
حمیدی هم گذاشته بود به زیر پاش یه مرسدس
مازیارم که زندگیش خوب و خوش و رو به پیشه
«سهراب»بی خبر یهو معلم «روزبه» میشه
دشمنی این دوتا هم واسه خودش یه ماجراست
شایان ذکره قسمتیش زیر سر این «آریا»ست
به این وسیله مازیار دستش حسابی رو میشه
پریسانم که فهمیده قرمز پوست لبو میشه
خانواده ی مازیار توی جنوب تهرونن
با یه بابای تریاکی حسابی درب وداغونن
تموم میشه رابطشون با مازیار بی کِلَس
مازیار اما نمیره بذاره دستشو رو د س
دلش میخواد انتقامش رو بگیره از حمیدی
قولنامه رو می دزده و........قسمت بعدشو دیدی؟
از اونطرف افراسیاب مژده ی اومدن میده
دیوونه ی پریسانه از وقتی عکساشو دیده
برای امضا کردن و گرفتن اون امانت
از بابای بیچارشم به زور گرفته وکالت
نمونه ناگفته که اون معتاده و آدم ربا
شیطونه، شرّه، شیاده، خودش میدونه و خدا
خائن خاص و عام بودش این آدم زشت و پلید
آخر سرم خودش رو کشت وقتی راه چاره ندید
تاجیک میخواست رد بکنه کتابو غیر قانونی
هفت خوان سهرابو ولی باید باهاش بگذرونی
کتابو پس می گیرن و تحویل به موزه میدن
واسه مراسم هم با هم به سمت اون موزه میرن
سهراب و آریا*با هم میرن یه شرکت میزنن
واسه سپاس پروانه**یه زنگ به «حشمت» میزنن
تموم میشه این قصه با خیر و خوشی،عشق و صفا
ماشین "شروین" هم شدش سر در زمین، پا در هوا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*البته با «رضا» و «مازیار»
**پروانه تاسیس
تازه شما میتونید برید به سایت شبکه ی یک و نظرتون رو راجع به این فیلم بنویسید.
ببخشید که دو هفته نبودم . قسمت دوم فیلمنامه رو هم تا نصفه نوشته ام ولی چون این شعر رو همین پنج دقیقه پیش گفتم خیلی داغ بود و دیگه نتونستم توی دست خودم نگهش دارم واسه همین فکر کردم همین الان بنویسمش .
دلم می خواد بشینم و یه چشم سیر زار بزنم
یا همه ی زندگی مو تو یه وانت بار بزنم
نصفه شبی تو بیابون بارا رو خالی بکنم
نفت بریزم روش و یهو به زندگیم نار!! بزنم
خسته میشم از نفسام فقط دلم می خواد برم
می خوام دیوونگی هامو تو کوچه ها جار بزنم
میخوام خلاص بشم از این نفس های زورزورکی
فقط می تونم خودمو یواشکی دار بزنم
فکرای بد پشت ماشین عاقبت خوب نداره
ممکنه از آشفتگی برم به دیوار بزنم
قسطای ماشینو بگو سرکشیدن به آسمون
باید برم به «حیدری» حرفامو اینبار بزنم
فیش گوشیمو ندادم، قطعه، باید بفروشمش
با این حساب باید برم یه سر به بازار بزنم
«ایران»و«همشهری»رو من زیرورو کردم واسه کار
پیدا نمی شه ... مجبورم مخدر انبار بزنم
یه بار می خوام خلاف کنم تا که دلم خنک بشه
می خوام یه پُک به بستنی یه گاز به سیگار بزنم
*
- « مستی یا خوابی باباجون؟چند تا ترکوندی مگه؟»
وای خدا ! گفتم یهویی نرم به دیوار بزم